سپر نامرئی

زکات، سپری نامرئی

پیامبر خدا (ص) یک نسخه پیچید. نسخه‌ای برای شفا. نسخه‌ای برای سلامت. نسخه‌ای برای امنیت.

فرمود:

«دَاوُوا مَرْضَاكُمْ بِالصَّدَقَةِ»

(بیمارانتان را با صدقه درمان کنید.)

تعجب نکن.

اشتباه نخواندی، دارو نیست، دکتر نیست، عمل جراحی نیست:

 بلکه پول دادن به فقیر است.

چطور ممکن است؟

چطور یک کیسه پول که به یک نیازمند می‌دهی، می‌شود داروی یک بیماری؟

پول چه ربطی دارد به بیماری؟

چه رابطه‌ای است بین خالی کردن جیب و ساکت شدن درد؟

رازش را بگویم؟

سپر نامرئی

یک سپر فرض کن:

نه از جنس فولاد، نه از جنس آهن.

از جنس نور، نامرئی، نامحسوس.

اما محکم‌تر از هر زرهی.

هر وقت زکات می‌دهی، یک لایه به این سپر اضافه می‌شود.

هر وقت صدقه می‌دهی، یک ضخامت بیشتر می‌گیرد.

هر وقت دست می‌بری توی جیبت برای خدا، این سپر بزرگتر می‌شود.

تا وقتی که یک روز، یک بلا می‌خواهد بیاید سراغت:

 یک تصادف، یک بیماری، یک ورشکستگی، یک آتش‌سوزی، یک بلای ناگهانی.

بلا از آسمان پایین می‌آید:

 تند و تیز، مثل شهاب سنگ.

می‌خواهد فرو بیاید روی سرت.

اما به این سپر نامرئی که می‌خورد:

منحرف می‌شود.

برمی‌گردد.

یا خنثی می‌شود.

یا تبدیل می‌شود به یک اتفاق کوچک.

یک سرما خوردگی ساده، یک تاخیر قطار، یک پنچری ماشین.

و تو خبر نداری که چه بلایی قرار بود بیاید و نیامد.

چون تو بخشیدی و خدا قبول کرد.

تو انفاق کردی و خدا حفظت کرد.

پیامبر (ص) فرمود:

«الصَّدَقَةَ تَدفَعُ الْبَلَاءَ و تَزِيدُ الْعُمُر»

(همانا صدقه بلا را برمی‌گرداند و عمر را زیاد می‌کند.)

بلا را برمی‌گرداند:

یعنی جلویش را می‌گیرد، مثل سد، مثل دیوار، مثل سپر.

قصه اول: پدری که دخترش را نجات داد

یک تاجر بود، خدا به او مال زیاد داده بود، اما یک شب دخترش سخت مریض شد، تب و تشنج،

 دکتر آمد و گفت:

 باید ببریمش بیمارستان.

تاجر با کلی استرس و نگرانی نشست کنار تخت دخترش، دلش آتش گرفت.

نگاه کرد به صورت معصوم دخترش، یادش آمد چیزی که شنیده بود: «داووا مرضاكم بالصدقة».

بلند شد، بدون اینکه به کسی بگوید؛

پول زیادی به یک زن فقیر همسایه داد، چون می‌دانست بچه‌هاش گرسنه‌اند و قبلا بهشون توجه نمی‌کرد.

بعد آمد کنار دخترش نشست، دستش را روی سرش کشید، اشک ریخت و دعا کرد.

ساعتی بعد، دخترک چشم باز کرد.

تبش پایین آمده بود، راحت‌تر نفس‌ می‌کشید.

صبح دکتر معاینه کرد و گفت: «عجیب است، انگار هیچ وقت مریض نبوده.»

تاجر گریه می‌کرد. نه برای پولی که رفته بود، برای دختری که مانده بود.

قصه دوم: مسافری که از مرگ گریخت

یک راننده کامیون بود، کارش سفرهای طولانی، جاده‌های خطرناک.

یک روز داشت بار می‌برد به یک شهر دور.

توی راه، یک پیرمرد را کنار جاده دید، دست بلند کرده بود.

ایستاد، پیرمرد گفت: «پسرم، گرسنه‌ام، پول ندارم، کمکم کن.»

راننده به کیفش نگاه کرد، پول زیادی نداشت، اما یک اسکناس درآورد و داد به پیرمرد.

پیرمرد دعا کرد و رفت.

راننده راه افتاد، یک ساعت بعد، رسید به پیچ خطرناک، همان پیچی که همیشه می‌گفتند پر از تصادف است.

ناگهان ترمزهایش از کار افتاد.

کامیون از تعادل خارج شد، دلش ریخت، چشم‌هایش را بست و گفت:

«خدایا!»

کامیون چند بار دور خودش چرخید، غلتید. اما… ایستاد.

درست لبه پرتگاه، یک متر مانده به سقوط.

راننده پیاده شد.

پاهایش می‌لرزید، نگاه کرد به پرتگاه، بعد نگاه کرد به آسمان.

یاد پیرمرد افتاد.

یاد آن اسکناس.

گفت: «خدایا… آن صدقه را وسیله کردی، نجاتم دادی»

آری، آن صدقه وسیله شد.

قصه سوم: مردی که ورشکستگی را ندید

یک مغازه‌دار بود، سال بدی داشت.

بازار کساد، مشتری کم، حسابش قرمز، طلبکارها پشت در.

یک روز نشسته بود توی مغازه، غصه می‌خورد، یک مرد فقیر آمد جلوی در مغازه ایستاد.

چیزی نگفت، فقط نگاه کرد.

مغازه‌دار دلش سوخت، یادش آمد که اگر کم هم ببخشی، باز هم خوب است.

بلند شد، از صندوق پول درآورد، داد به مرد فقیر.

مرد رفت.

نیم ساعت بعد، یک مشتری آمد.

یک خرید بزرگ.

کلی جنس خرید، کلی پول داد.

مغازه‌دار حساب کرد دید سود آن خرید، چندین برابر آن پولی بود که به فقیر داده بود.

چند روز بعد، طلبکارها آمدند.

اما مغازه‌دار پول داشت، همه را داد، قرضش صاف شد.

فکر کرد:

اگر آن روز آن مرد فقیر را دست خالی برگردانده بودم، شاید آن مشتری بزرگ هم نمی‌آمد.

شاید آن برکت هم نمی‌رسید!

حق بیمه ات را بپرداز

حالا یک سوال:

تو ماشین داری؟

بیمه شخص ثالث داری؟

هر سال پول زیادی برای بیمه می‌دهی، برای چی؟

برای یک روز مبادا:

برای اینکه اگر تصادف کردی، ضرر نکنی.

برای اینکه اگر اتفاقی افتاد، جبران شود.

خانه داری؟

بیمه آتش‌سوزی داری؟

پول بیمه شون رو می‌دی، برای چی؟

برای اینکه اگر یک شب آتش گرفت، همه چیزت را از دست ندهی.

حالا:

جان تو چقدر می‌ارزد؟

زندگیت چقدر؟

بچه‌هایت چقدر؟

آیا برای جان خودت، برای سلامت خودت، برای امنیت خودت، حق بیمه نمی‌دهی؟

زکات و صدقه، همان حق بیمه است.

اما نه بیمه‌ای که شرکت‌های دنیایی بسته‌اند،با کلی اما و اگر، با کلی بهانه برای پرداخت.

بیمه‌ای که خود خدا بسته است.

بدون قلم‌چین، بدون بهانه، بدون حرف اضافه.

تو زکات بده، خدا نگهت می‌دارد.

تو انفاق کن، خدا حفظت می‌کند.

تو دست به جیب شو، خدا دست به کار می‌شود برای نجاتت.

فکر کن

همین الان فکر کن، به همه بلاهایی که از سرت گذشت.

به همه تصادف‌هایی که نجات پیدا کردی.

به همه بیماری‌هایی که خوب شدی.

به همه ورشکستگی‌هایی که نیامد.

چند تا از آنها را مدیون یک صدقه‌ای هستی که دادی و یادت رفته؟

چند تا از آنها را مدیون یک زکاتی هستی که پرداختی و فراموش کردی؟

و سوال مهم‌تر:

اگر تا حالا زکات ندادی، این همه سال، چه کسی تو را نگه داشته؟

چه کسی بلاها را از تو دور کرده؟

چه کسی این همه منت روی سرت گذاشته، بدون اینکه تو حتی یک ریال پرداخت کرده باشی؟

(یادآوری این نکته خالی از لطف نیست که خداوند متعال تنها و تنها یک بار در قرآن سر انسان منت نهاده است آن هم در آیه 17 سوره حجرات، و بخاطر نعمت ایمان)

این را که فهمیدی، می‌فهمی چقدر مدیونی.

و می‌فهمی که وقتش رسیده بدهی‌ات را بپردازی.

قبل از اینکه دیر شود.

قبل از اینکه آن سپر نامرئی، برای همیشه از بین برود.

در نوشته بعد، قرار است با شگردهای شیطان روبرو شویم.

با آن صداهای وسوسه‌گری که می‌گویند: «فعلاً نده»، «بعداً بده»، «پول کم است»، «قسط دارم».

 باید این دیوارها را یکی یکی خراب کنیم.

با ما باش.

No comment

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *