تصویر بهشت و برکت در کسب و کار
اینجا جای خاصی است.
این نوشته را با دقت بخوان.
چون اگر تاجری یا کسبهای، این فصل برای تو نوشته شده.
اگر کارمندی و حقوقبگیری، این نوشته مال توست.
خدا در بازار هم حضور دارد، پشت ویترین مغازه،
توی صندوق فروش.
بین جنسهایی که میفروشی.
در حقوقی که آخر ماه میگیری.
حالا بیا ببینیم زکات چطور بازار را بهشت میکند.
بخش ویژه بازاریان
یک تاجر که زکات میدهد، یعنی دارد به خدا میگوید:
خدایا، من میدانم این مالی که دادی، مال توست.
من فقط امانتدارم.
حق فقیر را از آن جدا میکنم و برمیگردانم.
این یعنی صداقت در امانتداری.
مشتری وقتی وارد مغازه چنین تاجری میشود، یک چیزی را حس میکند.
نمیداند چیست، اما حس میکند.
یک نور، یک صفا، یک آرامش، انگار جنسهای این مغازه برکت دارد.
انگار پول این جا نمیسوزد.
چرا؟… چون تاجر با خدا صادق است، خدا هم مشتری میفرستد.
تاجر زکاتدهنده، مشتری را شریک میداند
یک نگاه عمیق: تاجری که زکات میدهد، مشتری را دشمن نمیبیند که باید از او پول درآورد.
مشتری را شریک میبیند، شریک در رزق، شریک در برکت.
چون میداند اگر مشتری از مغازهاش جنس بخرد و راضی برود:
آن رضایت میشود دعایی که پشت سرش میماند.
آن دعا میشود برکت فردا.
پیامبر (ص) فرمود:
«خدا رحمت کند کسی را که در فروش، آسان بگیرد.»
آسان گرفتن یعنی چه؟
یعنی گران نفروختن.
یعنی کمفروشی نکردن.
یعنی جنس سالم دادن.
یعنی با مشتری صادق بودن.
و این صفات، همه از زکات میآید.
چون زکات دل را نرم میکند.
دل که نرم شد، با خلق خدا هم نرم میشود.
بازار با زکات مثل عبادتگاه است:
- تاجرها به هم احترام میگذارند.
- مشتری با اعتماد وارد میشود.
- جنس سالم و با قیمت منصفانه فروخته میشود.
- وقتی یک تاجر میبیند همسایهاش مشتری ندارد، مشتری را به او راهنمایی میکند.
- دعا جایگزین دعوا میشود.
- رزق حلال جایگزین رشوه و تقلب میشود.
اینجا بازار دیگر بازار نیست.
عبادتگاه است.
هر معامله، یک عبادت.
هر خرید و فروش، یک ذکر.
هر سود، یک هدیه از طرف خدا.
اینجاست که تاجر نه فقط پول، که بهشت را هم جمع میکند.
حالا برعکسش را نگاه کن.
بازاری که زکات در آن نباشد، چه شکلی است؟
- گرانفروشی
- کمفروشی
- تقلب
- احتکار
- دروغ در معامله
- قسم دروغ برای فروش جنس
اینها همه علامت یک بازار بیمار است.
بازاری که شبیه قمارخانه میشود.
همه میخواهند از هم ببرند، همه میخواهند جیب هم را خالی کنند.
رحم و مروت نیست.
صداقت نیست.
اعتماد نیست.
چرا؟
چون زکات نیست.
چون حق خدا را ندادند.
چون دلها سخت شده.
چون پول، خدایشان شده.
پیامبر (ص) از چنین بازاری بیزار بود.
یک روز از بازار گذشت، دید تاجری قسم میخورد که جنسش فلان قدر ارزش دارد.
فرمود:
«این قسم، مال را به فروش میرساند اما برکت را نابود میکند.»
یعنی پول هست، اما برکت نیست.
سود هست، اما آرامش نیست.
یک داستان واقعی:
تاجری بود که در مغازهاش مبلغی را برای زکات کنار گذاشته بود.
یک روز طلبکارها آمدند و گفتند:
«بدهیات را بده.»
او پول نداشت، نگاهی به جعبه زکات کرد.
وسوسه شد که از آن بردار،. اما گفت:
«نه، این مال خداست، نمیتوانم.»
همان روز بعد از ظهر، یک مشتری آمد که سالها بود نیامده بود.
کلی جنس خرید و کلی سود داد.
تاجر حساب کرد دید آن سود، چند برابر بدهیاش بود.
گریه کرد و گفت:
«خدایا، من به تو خیانت نکردم، تو هم به من برکت دادی.»
پیام به بازاریان عزیز
ای تاجر محترم!
ای کسبه گرامی!
ای صاحب مغازه و کارگاه و شرکت!
بدان که کلید رونق کسب و کارت:
نه در تبلیغات، نه در تخفیفهای آنچنانی، نه در رقابت ناسالم، که در زکات است.
زکات، ویترین مغازه تو را نورانی میکند.
زکات، مشتریهای فراری را برمیگرداند.
زکات، برکت را توی صندوق تو میریزد.
زکات، آبرویت را در بازار زیاد میکند.
امتحان کن.
یک سال.
فقط یک سال.
زکاتت را کامل و سر وقت بده.
ببین چه میشود.
ببین خدا چه دری به رویت باز میکند!
بخش ویژه کارمندان
حالا نوبت توست ای کارمند عزیز!
ای کسی که هر ماه یک عدد ثابت به حسابت واریز میشود.
ای کسی که فکر میکنی حقوقت همین است که میبینی.
بگذار رازی را با تو در میان بگذارم:
حقوق تو، فقط آن عددی نیست که در فیش میبینی.
یک چیز پنهان در آن هست به نام «برکت».
گاهی دو نفر حقوق مساوی دارند.
اما یکی با همان حقوق:
خانه دار میشود، ماشین میخرد، بچههایش را خوب بزرگ میکند، آخر ماه هم برایش میماند.
دیگری با همان حقوق،:
همیشه دستش خالی است، تا پول میآید، میرود.
تا حقوق میگیرد، خرج دارد.
آخر ماه که میشود، باید قرض کند.
رازش چیست؟
برکت.
و کلید برکت، زکات است.
زکات؛ پمپ بنزین حقوق تو
فرض کن به عقربه بنزین نگاه میکنی و میبینی فقط ده لیتر بنزین باقی مانده است.
با خودت حساب میکنی که اگر مشکلی پیش نیاید؛
شاید همین مقدار برای طیکردن مسیر باقیمانده کافی باشد.
حرکت میکنی.
در راه نه در ترافیک میمانی، نه مسیر را اشتباه میروی، نه دور اضافی میزنی؛
نه ماشین خراب میشود و نه بنزین بیهوده هدر میرود.
موتور هم نرم و درست کار میکند.
سرانجام میبینی همان ده لیترِ ثابت تو را به مقصد رسانده است؛
درحالیکه اگر یکی از آن گرفتاریها پیش میآمد:
شاید حتی بیست لیتر هم برای رسیدن به مقصد کافی نبود.
حقوق تو نیز چنین است.
مثلاً حقوقت ماهی بیست میلیون تومان است.
وقتی زکاتش را میدهی، شاید رقم حقوقت بیشتر نشود؛
اما خداوند در همان مقدار محدود برکت قرار میدهد؛
راههای هدررفت را میبندد.
تو را از هزینههای پیشبینینشده و ضررهای بیهوده حفظ میکند.
کاری میکند که همان درآمد ثابت، نیازهای بیشتری را پاسخ دهد
اگر میخواهی برکت در زندگیت بیاید، زکات بده.
حتی اگر کارمندی و حقوقت کم.
یک داستان کوتاه از یک کارمند
کارمندی بود با حقوق متوسط.
هر ماه یک مبلغ کم کنار میگذاشت برای زکات.
همکارانش مسخرهاش میکردند:
«با این حقوق کم، زکات میدهی؟ خودت محتاجی!»
او میگفت:
«من به خدا محتاجترم.»
سالها گذشت.
آن کارمند با همان حقوق کم، خانه خرید.
بچههایش را به دانشگاه فرستاد.
حج رفت.
همکارانش حیرت زده بودند که چطور؟ حتما ارث و میراثی بهش رسیده!
اما بهشون گفت:
« همان زکات، همان قطرهای که هر ماه از حقوقم را برای خدا کنار میگذاشتم. خدا هم باران برکت را بر بقیهاش فرستاد، اما شما مسخرهام میکردید!»
کارمند بودن، عبادت است اگر…
کارمند بودن میتواند عبادت باشد.
اگر نیتت خدمت باشد.
اگر درست کار کنی.
اگر به بیتالمال خیانت نکنی.
اگر وقتشناسی کنی.
اگر به ارباب رجوع احترام بگذاری.
اما یک چیز دیگر هم هست:
زکات حقوق.
همین که هر ماه دو و نیم درصد از حقوقت:
یعنی از هر ده میلیون تومان، دویستوپنجاه هزار تومان.
یعنی از هر چهل میلیون تومان، یک میلیون.
یعنی از……..
را اگر برای خدا ببخشی، تمام کارهای اداریات را نورانی میکند.
آن وقت هر نامهای که مینویسی، عبادت میشود.
هر مراجعهکنندهای که راهنمایی میکنی، صدقه میشود.
هر ساعتی که سر کار هستی، ذکر میشود.
یک توصیه عملی برای کارمندان
هر ماه که حقوق گرفتی، اول دو و نیم درصد آن را جدا کن:
اگر ده میلیون حقوق داری دویستوپنجاه هزار تومانش را جدا کن.
اگر چهل میلیون حقوق داری، یک میلیون آن را جدا کن.
اگر…….
از قبل فقیرها را شناسایی کن.
اصلا با یک موسسه خیریه قرارداد ببند که:
هر ماه از فیش حقوقیات دو نیم درصد به حسابشان واریز شود.
نگو:
«اول خرج کنم، آخر ماه اگر ماند میدهم.»
این حرف را شیطان به تو زمزمه میکند.
آخر ماه هیچ نمیماند.
اول جدا کن، بعد با بقیهاش زندگی کن.
خودت امتحان کن.
یک سال.
ببین آخر سال چه خبر است.
ببین خدا چه چیزهایی برایت میفرستد که فکرش را نمیکردی.
پیام به کارمندان عزیز
ای کارمند گرامی!
ای پشت میزنشین خستگیناپذیر!
ای کسی که هر ماه زحمت میکشی و حقوق میگیری!
بدان که این حقوق، فقط پاداش کار تو نیست. هدیه خداست.
و هر هدیهای، حقی دارد.
حق خدا در این هدیه، زکات است.
اگر آن حق را بدهی، خدا بقیهاش را برایت مبارک میکند.
اگر زکات ندهی… نه،
اگر زکات ندهی مالت که هیچ، خودت را هم از برکت محروم کردهای.
پس از امروز، تصمیم بگیر.
از همان اول ماه سهم زکات را جدا کن و زود بده.
شروع کن.
خدا منتظر است.
جمعبندی فصل: بازار و اداره، هر دو خانه خداست
علم و احاطه خدا نه فقط در مسجد، که در بازار هم هست.
نه فقط در محراب، که در اداره هم هست.
نه فقط در نماز، که در معامله هم هست.
هر جا که هستی، هر شغلی که داری، زکات را فراموش نکن.
چون زکات، رمز موفقیت توست.
رمز برکت.
رمز آرامش.
امتحان کن.
ضرر نمیکنی.
خدا ضامن شده.
در نوشته بعد، قرار است به کسانی که شروع کردهاند، بشارت بدهیم. بگوییم چه برکتی در انتظارشان است. بگوییم خدا چه هدیههایی برایشان کنار گذاشته. بگوییم این راه، راه نور است.



No comment