بشارت بده!
یک مژده بزرگ:
اگر تصمیم گرفته ای زکات بدهی، یعنی تصمیم گرفتهای.
یعنی نیت کردهای.
یعنی میخواهی حساب کنی.
یعنی آمادهای پرداخت کنی.
پس اول از همه، یک تبریک جانانه به تو میگویم:
تبریک میگویم! تو به کاروان نور پیوستی.
کاروان کسانی که دلشان برای خدا تپید.
کاروان کسانی که از مال گذشتند تا به خدا رسیدند.
کاروان کسانی که فهمیدند زکات، خرج کردن نیست، بلکه سرمایهگذاری است.
حالا بنشین و ببین خدا چه هدیههایی برای تو کنار گذاشته.
وعدههای الهی را یکییکی بخوان.
مال خودت کن، باور کن، منتظر باش.
وعده اول: درهای بسته باز میشود
خدایی که خزائن آسمان و زمین دست اوست، منتظر است تا تو یک قدم برداری.
تو زکات بده، او درهای بسته را به رویت باز کند.
پیامبر (ص) فرمود:
«حُصِّنُوا أَمْوَالَكُمْ بِالزَّكَاةِ»
(اموال خود را با زکات حفظ کنید.)
یعنی زکات، نگهبان مال توست.
وقتی زکات میدهی، خدا خودش نگهبان مالت میشود.
دیگر نگران دزدی، نگران آتشسوزی، نگران ورشکستگی نیستی.
بازرگانی که زکات میدهد، خدا مشتریهای گمشده را به مغازهاش برمیگرداند.
کارمندی که زکات میدهد، خدا ترفیع و برکت در کارش میدهد.
خانهداری که زکات میدهد، خدا روزی را به خانهاش میآورد.
وعده دوم: قرضها ادا میشود
یکی از بزرگترین غصههای مردم، قرض است.
بدهی سنگین، طلبکار پشت در، ناتوانی از پرداخت.
اما خدا وعده داده:
«وَ مَن یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَل لَّهُ مَخْرَجًا * وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لَا یَحْتَسِبُ» (طلاق/2و3)
(هر کس تقوای الهی پیشه کند، خدا راه خروجی برایش قرار میدهد و از جایی که گمان ندارد به او روزی میدهد.)
زکات، مصداق بزرگ تقواست.
تو زکات بده، خدا راهی برای پرداخت قرضهایت باز میکند.
ممکن است:
یک مشتری ناگهانی، یک ارث غیرمنتظره، یک پیشنهاد کاری جدید یا هر چیز دیگری.
خدا راه خودش را بلد است.
وعده سوم: آرامش عجیب در زندگی
تا حالا شده با خودت بگویی:
«چرا این قدر استرس دارم؟ چرا آرامش ندارم؟»
بدان که آرامش، در گرو پول نیست.
خیلیها پول دارند اما آرامش ندارند.
آرامش، در گرو رضایت خداست.
وقتی خدا از تو راضی باشد، آرامش مثل باران بر دلت میبارد.
زکات، کلید رضایت خداست.
وقتی حق خدا را بدهی، خدا از تو راضی میشود.
وقتی خدا راضی باشد، آرامش در دلت مینشیند، حتی اگر پولت کم باشد.
قرآن میفرماید:
«الَّذِینَ آمَنُوا وَ لَمْ یَلْبِسُوا إِیمَانَهُم بِظُلْمٍ أُولَئِکَ لَهُمُ الْأَمْنُ وَ هُم مُّهْتَدُونَ» (انعام/82)
(کسانی که ایمان آوردند و ایمانشان را با ظلم نیامیختند، ایمنی برای آنهاست و هدایتیافتگانند.)
ظلم به نفس، ظلم به دیگران، ظلم به خدا، ترک زکات، ظلم به خداست.
وقتی این ظلم را کنار بگذاری، امن و آرام میشوی.
وعده چهارم: برکت در کسب و کار
برکت یعنی زیادی.
یعنی یک لقمه غذا، چند نفر را سیر کند.
یعنی یک حقوق کم، خرج یک ماه را بدهد.
یعنی یک مغازه کوچک، روزی خانوادهای را بدهد.
خدا وعده داده:
«وَ مَا أَنفَقْتُم مِّن شَیْءٍ فَهُوَ یُخْلِفُهُ» (سبأ/39)
(هر چه انفاق کنید، خدا جایگزینش میکند.)
یعنی نه تنها کم نمیآوری، که زیاد هم میشود.
پولت برکت پیدا میکند.
همان پول، بیشتر از قبل کار میکند.
روایتهایی که ممکن است شنیده باشیم
حالا بیا چند روایت شبیه به واقعیت را بشنویم.
از زبان کسانی که امتحان کردند و نتیجه گرفتند.
روایت اول: تاجر فرش
«سالها بود کسب و کارم رونق نداشت.
هر چه زحمت میکشیدم، فایده نداشت.
یک روز نشسته بودم توی مغازه، همین کتابچه را به من دادند.
خواندم، تصمیم گرفتم زکات اموالم را حساب کنم.
دیدم ۵ سال است زکات ندادهام.
مبلغش سنگین بود.
ترسیدم، اما گفتم به خدا توکل میکنم.
یک برنامه ریزی کردم و شروع کردم به پرداخت ماهانه.
از همان ماه اول، یک مشتری جدید پیدا کردم که کلی فرش خرید.
ماه دوم، دو تا مشتری.
حالا سه سال است که هر ماه زکات میدهم.
خدا برکت داده، مغازهام را توسعه دادم.
همسرم میگوید: “آن پولی که میدهی، برکتش را میبینیم. “»
روایت دوم: کارمند
من کارمند یک ادارهای بودم.
حقوقم خیلی کم بود، آخر ماه همیشه دستم خالی.
قرض داشتم، همسرم غر میزد، بچههایم نیاز داشتند.
یک روز دوستم گفت:
«چرا زکات نمیدهی؟»
گفتم: «با این حقوق کم؟ خودم محتاجم!»
گفت: «این کتابچه زکات را حتما بخوان».
خواندم وتصمیم گرفتم.
قبول کردم، اول هر ماه اول که حقوقم را دریافت میکردم، 2.5 درصد را جدا میکردم.
میدادم به یک خانواده نیازمند.
ماه اول هیچ اتفاقی نیفتاد، ماه دوم هم نه، ماه سوم:
یک پیشنهاد کار پارهوقت به من دادند که حقوقش از حقوق خودم بیشتر بود.
ماه ششم قرضم را کامل پرداخت کردم.
حالا دو سال است که این کار را میکنم.
نه تنها کم نیاوردم، که خدا چندین برابر به من برگرداند.
باور کنید، برکت را با چشم خودم دیدم.»
روایت سوم: خانهدار
من زن خانهدار هستم.
شوهرم کارگر ساختمان است.
حقوق ثابت نداریم.
بچه داریم، زندگی مان خیلی سخت میگذشت.
یک روز از مسجد یک کتابچه گرفتم.
خواندم، تصمیم گرفتم هر ماه یک مقدار از خرج خانه را کم کنم و به فقیر بدهم.
شوهرم گفت: ‘دیوانه شدهای؟ خودمان نداریم!’
گفتم: ‘امتحان میکنم. توکل به خدا.’
هر ماه یک مبلغ کوچک کنار میگذاشتم و میدادم به زن همسایه که بیوه بود و بچه یتیم داشت.
همان ماه اول، شوهرم یک کار خوب پیدا کرد.
ماه دوم، کار بهتر.
ماه سوم، یک وام قرضالحسنه بهش دادند.
حالا خدا را شکر، زندگی مان بهتر شده.
بچههایم درس میخوانند.
شوهرم دیگر غر نمیزند.
او هم الان با من همکاری میکند.
همیشه میگوییم: ‘این برکت همان زکات است. »
روایت چهارم: دانشجو
من دانشجو بودم.
شهریه دانشگاه سنگین بود.
پدرم توان نداشت.
کار میکردم اما کفاف نمیداد.
قرض داشتم، استرس داشتم.
یک روز دوستم این کتابچه را بهم داد و گفت:
«اگر صدقه بدهی، خدا کمک میکند.»
گفتم: «خودم به کمک نیاز دارم.»
گفت: «همین که خودت نیاز داری، صدقه بده تا خدا نیازت را رفع کند.»
شک داشتم.
اما بعد از خواند این کتابچه، یک روز تصمیم گرفتم.
۱۰ هزار تومان (که برایم خیلی بود) دادم به یک نیازمند.
همان روز عصر، یک تماس گرفتم که برای یک کار پارهوقت با حقوق خوب پذیرفته شدهام.
اشکم درآمد، گفتم:
‘خدایا، شکرت.’
حالا هر ماه یک مقدار صدقه میدهم.
باور کنید، هر بار که صدقه میدهم، یک در باز میشود.
جمعبندی: تو هم میتوانی یکی از اینها باشی
اینها دروغ نیست.
خیال نیست.
واقعیت است.
واقعیت کسانی که امتحان کردند و دیدند.
خدا هرگز خلاف وعده خود عمل نمیکند.
تو هم امتحان کن.
شروع کن.
حتی اگر با یک مبلغ کم.
خدا میبیند.
خدا جبران میکند.
و روزی میرسد که تو هم میخواهی برای دیگران تعریف کنی.
بگویی: «این کتابچه را خواندم و امتحان کردم و دیدم که خدا راست گفت.»
پس امروز، روز عید توست. عید شروع. عید پیوستن به کاروان نور.



No comment