راز آن چیز نامرئی
قصهی آقای الف و آقای ب را یادت هست؟
یکیشان غرق در پول، اما غرق در غم. دیگری با اندک، غرق در آرامش.
حالا بیا یک لحظه به طبیعت نگاه کن.
آب راکد را دیدهای؟
همان آب مردابی که توی گودال افتاده و سالهاست جابهجا نشده. چه شکلی است؟
تیره است. بدبو. لجن بسته. کسی کنارش نمینشیند، کسی از آن نمینوشد، کسی به آن دل نمیبندد. حتی اگر عمیق باشد، حتی اگر زیاد باشد، باز هم کسی به آن نگاه نمیکند. چون مرداب است. چون حرکت ندارد. چون جریان ندارد.
آب جاری را ببین
جویباری که از کوه میآید رودخانهای میشود و به دریا میرسد. زلال است. زنده است. همه دوست دارند کنارش قدم بزنند، دستشان را در آن فرو ببرند، از آن بنوشند. ماهی دارد، خنکایی دارد، طراوت دارد.
حالا برگرد به مال آقای الف و آقای ب.
مال آقای الف، مثل آب راکد است. میآید و مینشیند. جمع میشود، اما حرکت نمیکند. راکد میماند. و هر چه بیشتر بماند، بیشتر بدبو میشود، لجن میبندد، کسی از آن بهره نمیبرد، نه خودش و نه دیگران.
اما مال آقای ب، مثل رودخانه است. حرکت دارد. روان است. هر چه میآید، سهمی دارد، جریان دارد، برکت دارد. همین برکت است که از یک حقوق نصفه، یک زندگی کامل میسازد.
برکت را که میشناسی
همهی ما بارها برکت را حس کردهایم. وقتی یک قرص نان، یک خانواده را سیر میکند. وقتی یک حقوق کم، تا آخر ماه جواب میدهد. وقتی یک خانهی کوچک، پر از خنده میشود.
برکت یعنی زیادی در کم.
یعنی نور در تاریکی.
یعنی جریان در میان راکدی.
یعنی زیادی اگر باشد، شیرینتر میشود.
یعنی هرچه هست، به دل بنشیند.
اما سوال اینجاست: چه چیزی باعث میشود مالی برکت پیدا کند و مالی بیبرکت بماند؟
اگر این سوال را از اقتصاددانان بپرسی، شانه بالا میاندازند.
اگر از حسابداران بپرسی، در دفاترشان جایی برایش نیست.
اما اگر از پیامبران بپرسی، لبخندی میزنند و یک کلمه میگویند:
«زکات»
زکات؛ آن گنج فراموششده
خداوند در قرآن کریم، بیستوهشت بار، نماز و زکات را در کنار هم آورده است! این، یعنی همان قدر که به نماز اهمیت داده، به زکات هم اهمیت داده.
اگر نماز، ارتباط با خالق است، زکات پل ارتباطی آن با خلق خداست.
حالا از خودت بپرس: ما روزی پنج بار به نماز دعوت میشویم. چرا نباید روزی پنج بار هم به زکات فکر کنیم؟
چرا زکات این قدر مغفول مانده است؟
چرا کسانی که نماز را جدی میگیرند، گاهی زکات را فراموش میکنند؟
عجیب است! ما برای نماز، چقدر دقیق هستیم.
ساعتِ دقیقِ اذان را میدانیم، روشِ درستِ وضو را مو به مو یاد گرفتهایم، تعدادِ رکعات و تکتکِ کلماتی که در نماز با خشوع بر زبان میآوریم، برایمان مقدس است.
اما چرا وقتی به زکات میرسیم، این حساسیت تمام میشود؟
چرا اینجا دیگر به دنبالِ «دقیقترین» نیستیم؟
چرا به شنیدهها اکتفا میکنیم و خودمان هیچ تحقیق و پرسوجویی نمیکنیم؟
انگار که اصلاً برایمان مهم نیست.
راستی، چرا اینگونه است؟
آیا به این دلیل نیست که مال، از جان دوستداشتنیتر است؟
آیا سختتر بودنِ «دست در جیب کردن» نسبت به «پیشانی بر خاک ساییدن» است که ما را اینقدر در زکات، سهلانگار کرده است؟
ما در طول سال صدقه میدهیم، افطاری میدهیم، کمک میکنیم. اما زکات واجب را؟
صدقه مستحب است، زکات واجب.
صدقه، کار خوب است، زکات، حق خداست.
پیامبر خدا (ص) فرمودند:
«مَنْ أَقَامَ الصَّلَاةَ وَ لَمْ يُؤْتِ الزَّكَاةَ فَلَا صَلَاةَ لَهُ»
(هر کس نماز بخواند و زکات ندهد، نمازی برای او نیست.)
یعنی نماز بدون زکات، به آسمان نمیرود. نماز، بال است، زکات، اوج.
پس راز آن چیز نامرئی پیدا شد.
آقای الف با همهی پولش، بیبرکت است. آقای ب با کمترین، پربرکت.
فرقشان در این است که آقای ب، سهم خدا را از مالش جدا کرده است. مالش را جاری کرده است. مرداب را به رودخانه تبدیل کرده است.
اما این فقط شروع ماجراست.
زکات فقط یک «خوبی» نیست. یک «قانون» است. قانونی که اگر بدانی، هر ریال تو، دریا میشود. و اگر ندانی، هر دریا، مرداب.
در فصلهای بعد، قرار است قدم به قدم این قانون را بشکافیم. ببینیم زکات چطور حساب میشود، چطور پرداخت میشود، چطور بلاها را دور میکند، و چطور زندگی را متحول میکند.
اما فعلاً، همین را بدان:
چیزی که مال آقای ب را روان کرد و مال آقای الف را راکد، «زکات» بود.
همان چیزی که خدا در کنار نماز آورده، اما ما پشت گوش انداختهایم.
و راستی، این را هم بگویم که با خودت صادق باش:
آیا تا به حال شده به کسی بدهکار باشی و نخواهی بدانی چقدر بدهکاری؟
و بهش بگویی «لازم نیست بدونم چقدر بدهکارم؛ هر چی دستم اومد بهت میدم»؟
زکات، بدهیِ تو به کسی است که مو را از ماست میکشد و نمیگذارد سرش کلاه برود؛ تو بدهکاری و باید بدانی چقدر بدهکاری.
مگر میشود آدم عاقل به کسی بدهکار باشه و فراموش کنه؟ مگر بدهکار بودن، یک حقالناس نیست؟
ما همیشه فکر کردهایم زکات یعنی «کم کردن». یعنی «دست در جیب بردن و به دیگری دادن». یعنی ضرر.
اما سخت اشتباه کردیم.
زکات یعنی «باران».
همان چیزی که زمین خشکیده را جان میدهد.
همان چیزی که دانهها را از زیر خاک بیرون میکشد. همان چیزی که مردگی را از زمین میگیرد و به زندگی سر و سامان میبخشد و به آن برکت میدهد.
حالا بیا با خودت روراست باش.
چقدر از مال تو، سالهاست خاک میخورد؟ چقدر از آن، منتظر باران است؟
این مطالبی که میخوانی، یک چتر نیست. یک ابر است. ابری که میخواهد روی سرت ببارد و باغچهات را زنده کند.
اگر تا امروز زکات ندادهای، تقصیر تو نبوده. کسی به تو یاد نداده بود که این پولی که داری، یک امانت است، نه یک دارایی.
کسی به تو نگفته بود که تو تنها «خزانهدار» این امانتی، نه صاحبش.
اما از امروز، بهانه تمام شد.
چون قرار است بفهمی که زکات، «خرج کردن» نیست، «تزکیه کردن» است.
یعنی زنگار از طلا زدودن.
یعنی سیاهی را از نقره پاک کردن.
یعنی به مال مرده، جان دوباره بخشیدن.
و وقتی جان دوباره گرفتی… دیگر نمیمیری.
پس بیا ادامه این کتابچه را نه به عنوان یک جزوه خشک مذهبی، که به عنوان یک «دستورالعمل زنده شدن» بخوانیم. صفحه به صفحه. کلمه به کلمه. تا وقتی صفحه آخر را میبندی، دستات توی جیبت رفته باشد و دلت آماده شده باشد برای بزرگترین معامله عمرت.
میگویند: مال باید در دستت باشد و نه در دلت.
با نگاهی به قرآن کریم آشکار میگردد که در تمام آیاتش (غیر از یک جا)، مال، قبل از جان آمده است و این گویای این واقعیت است که برای انسان، مال از جان دوستداشتنیتر است.
آمادهای که از امروز، مال خودت را جاری کنی؟
پس ورق بزن…



No comment